|
مي گذارد تاجش را و همه مي نگرند بر عظمت شاهنشاه بزرگ مزيتا .
ديگر يقين بر آن داشتند كه تنها دلير ترين مرد سرزمين اوست . ولي مشكلي جديد در سرزمين پنجم و اين آن كه۵ روز بيش به پايان حكومتش نمانده . مردم شاهزاده مي خواستند و هيچ مردي در آن وادي پيدا نمي شود . مردم خواجه شده توسط اسفند شاه . و اينك همه و حتي خود مزيتا دستور داد كه مردي در وادي بيابند ؟ - كسي نبود۰۰ ؟۰
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
و ساعت 12:49
|+|
و اينك او به دنبال او مي رود و همه ي شهر به انتظار عاقبت اين سرزمين .
سرزمين خواجگان بي نسل . از شهسوند بزرگ تا ماجراهاي مزيتا . و اينك كيست .؟ هيچ كس نمي دانست او كجاست و خبر مي آورند تا فرسنگ ها دور تر از قصر نيز سايه اي از مزيتا نيافته اند .
دوستان وبلاگ www.khodabazi.blogfa.com منتظر حضور شما دوستان فصل پنجمي است .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
و ساعت 10:14
|+|
سرانجام به سرزمينش مي رسد . اينك وقت تعجب همگان از برگشت او بود و همه خيره مانده بودند كه شاه مرده چطور برگشته است . خشم در چهره ي او و تعجب در ذهن همگان است . وزير از پشت دربار فرار مي كنند و او به سرعت به سوي رود پشتي تخت مي تازد . و همه مي انند كه چه طور وزير خايينش فرار كرده است و او همه چيز را مي دانست حتي غيب را .
دوباره بر تخت مي نشيند و در خواست مي كند كه عيش شبانه اي در شهر بنا گردد براي خلعت دوباره اش .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
و ساعت 16:46
|+|
و اینک ما گمشدگان سرزمین پنجم در یک قدم مانده به نابودی حکومتمان می رسم بی جایی که باید هیچ گاه و در هیچ زمانی و بی آنکه هیچ کس بفهمد برسیم بر سرزمین نکوهش های در یاد های گذشته .
اینجا سراب علم و طمع قدرت است و همه می کوشند که ۳۰ روز و اندکی زیر و لای این قصر را بچرانند . همگان حتی شما مانند گوسپندانی سپید بر روی یک دره می پرید و اگر کسی هم سقوط کرد چشم بسته بازم می پرید و می پرید و همگان در یک آن واحد نابود می شوید . می تازد و نمی رسد . پس کجاست سرزمین من ؟
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
و ساعت 13:23
|+|
می تازد به سوی سرزمینش و اینک یک گام تا نابودی مملکتش پیش می رفت . سرزمینش به سوی نیستی و در دست اهریمن بود و کس نمی داشنت که او اینک در چند قدمی از دست دادن شهرتی که همیشه دنبالش بود می خواهد چه بکند .
مرگ شاید آبرومندانه تر از پیچیده شدن نسخه خلع حکومت و جامعش بود ... مزیتا = مرگ و شاید هم دورباره بنشیند و بگوید ...
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
و ساعت 19:32
|+|
شما شاه سرزمین پنجم نیستید ؟
بله من مزیتا پادشاه سرزمین پنجم هستم . پس اینجا با کفن چه می کنید ؟ کفن را نمی دانم . شما را در کفنی پیچیده بودند و در کنار آسیابان انداخته بودند . و این پیر زن و پیر مرد پیدایتان کردند . من باید برگردم . ولی من با شما حرف دارم هنوز می خوام بدانم که چه بلایی بر سر مملکتت آمده است . من باید تا قبل از سقوط حکومتم بر گردم . صحبت ها باشد برای بعد ...
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ جمعه دهم فروردین 1386
و ساعت 14:14
|+|
پيشكشي براي شاهپوس شاهزاده سرزمين آفتاب مي آورند و او در روز تولدش كه تمام مهمانان او از والاترين افراد شهر بودند جمع مي شود . همه ي پادشاهان بودند به جز مزيتا و هيچ كس نمي داند كه در اين روز بر سرزمين پنجم چه گذشت و چه رفتاري وزير با نعشكشان جنازه ي مزيتا داشت .
كفاش زاده ي پادشاه صفت که اینک در بزرگترین مهمانی سرزمین نبود . حتی در آن لحظات شاهپوس هم منتظر او بود . پیش کش را زودتر از بقیه هدیه ها باز می کند . پیش کشی که یک پیر زن و پیر مرد آسیابان از کنار رود پیدا کرده و برایش آورده بودند . همه تعجب بر می دارند و کسی نمی داند که چه گذشت بر احوال کس وقتی با جنازه ی مزیتا بر روی تخت شاهپوس مواجهه شدند .
دوستان عزیزم مجموعه داستان های " خدا بازي " در وبلاگ www.khodabazi.blogfa.com از بنده را نيز دنبال كنيد .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ پنجشنبه دوم فروردین 1386
و ساعت 12:48
|+|
دستور دادند كه جنازه ي او را برگردانند و همان چهار سياهي به سوي مكان مشخص شده رفتند . همه جا را گشتند و جنازه اش را پيدا نكردند . هر چه گشتند نتوانستند آن را پيدا كنند .
- درست همين جا زير درخت بلوط گذاشتم . - پس كو لعنتي ؟ - نمي دانم . و در تاريكي شب به سوي سرزمين پنجم با دستاني تهي به راه مي افتند .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
و ساعت 19:51
|+|
بالاخره يك روز سوار سياه را به بهانه ي اين كه مزيتا بيمار شده و نمي تواند كسي را ملاقات كند نگه مي دارند ولي در پس كوچه ها صداهايي شنيده مي شد .
- خوب به اين مرتيكه چي بگيم ؟ - نمي دانم سرورم دستور شما بود . - كاشكي جنازه اش را نگه مي داشتيم . - جنازه ي يك مرده به چه دردي مي خورد . - خوب نمي دان لعنتي يه فكري بكن . - آها فهيميدم .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ جمعه هجدهم اسفند 1385
و ساعت 6:51
|+|
سواري سياه پوش از جلوي ديدگان مردم مي گذرد و به سمت قصر نزديك مي شود / از دور دستور مي دهند كه اگر جلو بيايد او را با تير مي زنند و او بي اعتنا به سمت قصر حركت مي كند .
متوجه مي شوند كه او فرستاده ي موهن " ياغي " ميدان شاكليس است ./ و طالب ديدار با مزيتا است تا پيغام " موهن " را برايش بخواند .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ پنجشنبه دهم اسفند 1385
و ساعت 10:58
|+|
به دستور وزير در را مي شكنند . همه جا سياه بود . دود عجيبي كل اطلاق شاه را فرا گرفته بود و اينك اين همان چيزي بود كه بايد مي شد در يك قدمي يك وجب خاكي .
شاه بزرگ دراز به دارز در وسط اطلاق افتاده بود و تكان هم نمي خورد . همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد و حتي رواي هم كه داناي كل بود نمي دانست چه اتفاقي افتاده است . اينبار داناي كل نمي دانست و شايد هم مي خواست كه با مغزهاي آدم هاي پوكي كه در سرزمين پنجم نوشتن و زيستن را آموخته اند بازي كند . هيچ يك از مردم نمي دانست كه اكنون چه بر سر شاه آمده و جز وزير و ملكه " هرسا " كس ديگر از اين ماجرا بويي نبرده بود . شاه را به دستور ويزر شبانه عريان از خلعتش مي كنند و در سياهي هاي شب ۶ نفر بودند كه يك شي مكعب شكل را به سمت جنگل مي بردند .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ سه شنبه یکم اسفند 1385
و ساعت 14:39
|+|
بر رويش تيغ مي كشد و لبه ي برنده ي شمشيرش را پس گلويش مي گذارد .
- شما كفاش زادگان پادشاه خوانده شده . اين جا كارتان تمام مي شود . پادشاه بزرگ فصل پنجم ... - تو كيستي ؟ مزيتا سعي مي كند رويش را بر گرداند . - برنگرد خرفت وگرنه اين تيغ ناخداگاه گلوي پادشاه را مي برد ... من پرتاث هستم . همان كه دنبالش دذر صحرا و كوه و جنگل مي گشتي ./.. شب شده بود . مردم و وزير پشت در اطاق مزيتا بودند و مزيتا دراز به دارز در وسط اطاق افتاده بود و انگار صدايي نمي شنيد .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
و ساعت 11:12
|+|
مانند دو كرم در هم مي لولند و هنوز هم از پرتاث خاطره ي بدي دارد . مي مكد از لبانش و گاهي هم از چشمانش اشك مي آيد . برايش ديگر مهم نيست زيرا هر شب مي تواند در ۳۰ روز با يك نفر هم بستر شود .
ندا مي دهد كه سياهي ها را بگيريد و در اطاق را هم قبلا چفت كرده ... اين كيست كه اكنون براي دومين بار در شب سيزدهم پرده را كنار زده و او را مي نگرد . برايش هم اصلا مهم نبود كه بعدا چه مي خواهند بگويند ... بفمش نمي رسيد و اكنون او بود كه از دور به او مي خنديد ... اي سياهي يا سفيدي كيستي ؟
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
و ساعت 13:0
|+|
خيلي وقته كه با هم غريبه ايم ديگه حرفي واسه گفتن نداريم
فصل پرواز داره از راه مي رسه چاره اي به غير رفتن نداريم خيلي وقت كه مي خوام بهت بگم بيا از گذشته ها دل بكنيم دفتر خاطره ها رو پاره كن راه بيفت و دل به دريا بزنيم روز تولدش بود امروز درست همان روزي بود كه يك سال پيش آمده بود . كفاش زاده ي ساده ، ريا دار و خارج از زندگي اشرافي كه امروز در اين سمت خوانده شده بود و مي خواست جشن تولد عظيمي بگيرد مردم را دعوت كرد و در بالكن سخرانيش ميان جميع مردم به گفتن افسانه هايي از شهسوند به مردم پرداخت .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ سه شنبه دهم بهمن 1385
و ساعت 20:56
|+|
دستور مي دهد تا پرتاث ريس ياغيان شهر را بياورند و او را سر بزنند . آخر خودش هم مي دانست سرزمين بي آدم حكومتي نمي خواهد . و براي همين دستور داد تا در ملع عام ميان چشم همه ي مردم شهر او را به دار بياويزند . خودش هم مجري كار بود .
شب مي خوايبد و بيدار نمي شد . مي لغزيد در بدنش و به هم مانند دو كرم مي لوليدند و او هم هر زمان بر كيف خود مي آفزايد . مي مي نوشد و مي خورد نه مي آشامد به هر حال يك غلطي در هيمن ميان در ميان صروت برافروخته ي پرتاث مي كند . در آن تاريكي شب . كسي پرده ي تختش را كنار مي زند . - سلام بر پادشاه بزرگ ...
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ سه شنبه سوم بهمن 1385
و ساعت 12:23
|+|
سلام بر مزيتاي بزرگ . او كه در هر جا بر هر كس نظر انداخت . كشت و نماند ديگر از كسي ثمره اي در اين دنيا . او كه خشمش در ميان كفاشان اين سرزمين تك است ( به حالت طعنه وار ) .
او كه هر جا با هر كس و به عشق يك شعر بر دو مبنا در يك منظره و يك تصوير تازه از يك منظره ي نو كه مي شود ديگر همه چيز را گفت و او هم باور كند كه ديگر ما هم مي خواهيم بر او حكومت كنيم و او نمي فهمد امروز كه كدامين راه خوب و جفا در اين مكان كدامست ؟ دار هاي بلند را در شهر آويختد . آيا واقعا پادشاه مي خواهد همه را سر بزند يا فقط ...
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ شنبه بیست و سوم دی 1385
و ساعت 12:22
|+|
دستور داد كه مردم را به زور از خانه ها هايزشان بيرون بكشند و هر كس كه مخالف جشن شكستش است سر بزنند .
خيلي بد بود ولي حقيقتي بود كه خودشان خواسته بودند .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1385
و ساعت 11:57
|+|
- براي جامعت ابله . امروز جامعه ام آماده مي شود مي خواهم در شهر رژه بروم . مي خواهم بهترين تشريفات را آماده كنيد . خوشم نمي آيد كه كسي بر من خورده گيرد . كفش هايم را هم خودم دوخته ام .
- ولي سرورم مردم هنوز از جنگ و كشته شدگانشان عزا دارند . - باشد . طبل و دهل مي آريم و مي زنيم و مي خوانيم . مردم اين گونه غم خود را فراموش مي كنند . - باشد . امر ، امر سروم مزيتاست . در شهر جشني بر پا مي كنند . تمام تشريفات دولتي حضور دارند . خبري از مردم نيست . كسي از خانه اش بيرون نيامد . شايد پايان حكومت و اعتصاب كرده اند .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ پنجشنبه چهاردهم دی 1385
و ساعت 21:49
|+|
همه ی شهر در آتش می سوخت و همه بر یک چیز می اندیشیدند . پیک بهار به سمت کاخ پادشاه فصل پنجم می آمد پرچم در دستش بود و به نزدیکی کاخ که رسید گفت :
- از جانب خدای بهار به پادشاه مزیتای بزرگ از هم اکنون خاندان بهار تقاضای صلح دارند . اگر موافقید نظر خود را اعلام کنید . همه چیز خیلی سریع گذشت و صلح اعلام شد .
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ شنبه نهم دی 1385
و ساعت 12:10
|+|
در آستانه ی یک صبح دل انگیز از مرد تازه ای در خلعت حکومت . برای آنکه به همگان ثابت کند که بی لیاقت نیست خواست برنده باشد در این جنگی که چندی میشد داشت ادامه پیدا می کرد ۴ روز نه دقیقا دو روز و ۱۴ ساعت بود که این جنگ بین او و خاندان بهار ادامه داشت . تمام نیرو های فصل تمام شده بودند و شاید بدون آنکه خدای تقویم آنان را بر کنار کند یا از گردش تقویم باز بمانند یک ننگ را بر خود بخرند و از خاندان بی سر و صدا و صلح جوی بهار شکست بخورند و آن وقت بود که هیچ کس نمی توانست اسمی از این فصل بیاورد زیرا آخرین آیین نامه ی فصول در بند ۴ ردیف ۱۶ نوشته شده است که اگر فصلی از جنگ نابود شود اسم بردن از این فصل برابر با بیرون آوردن زبانش از اندرونش است . حالا چه به سر این فصل می آید ...
نوشنه شده توسط مسعود تاریخ شنبه دوم دی 1385
و ساعت 17:23
|+|
|
آرشیو:
به تازگي:
دوست داشتنيها:
عشق تفسیر واژه ای تازه در فصلی تازه است . در خلاصه ای از نگاه مردی تنها و آرزو ی تمنای بوسه های پنهانی از آنچه که می طلبد . می داند بر کدامین نقد ،نقدی داشته باشد . فصل تازه پر از سر در گمی های پنهان پادشاهان تازه خوانده شد در این سمت و در این خلعت وجامعه . بر واژگان تقویم می نگرند و اسم خود را حتی در صفحات آخر آن هم نمی بینند . با تشکر مسعود نبوی
آمار بازدیدکنندگان:
|